تبليغاتX
پرواز با خاطرات به سوي آسماني ها
خاطرات ياران امام
سلام بازم ماه رمضون اومدو بعضی از مردم روی واقعی مسلمون بودنشونو نشون دادن.

تو کشوری که نام شیعه رو یدک میکشه رمضون داره قداستشو از دست میده روز به روز . سال به سال داره به تعداد افرادی که به بهانه های مختلف روزه خواری میکنن اضافه میشه تو کوچه بازار که میری هرکی یه نوشیدنی خنک دستش گرفته و نوش جان میکنه یعنی واقعا همشون عذر شرعی دارن. مگه میشه در یک آن همه مشکل پیدا کنن

یادش بخیر قبلا وقتی بچه ها همدیگرو میدیدن به هم میگفتن تو روزه ای یا نه بعد اونا که روزه بودن با افتخار میگفتن من روزه گرفتم اونایی هم که نگرفته بودن کمی خجالت می کشیدن و میگفتن سحر بلند نشدم اما حالا........

حالا وقتی اگه کسی ازت بپرسه روزه ای اگه جواب مثبت بدی با تعجب میگه واقعا روزه ای بعد بادی تو قب قبش میندازه و میگه من که نمیگیرم .شما هم ولش کنید بابا کی تحمل میکنه از تشنگی می میریم

نمیدونم شاید اصلا نباید چنین بحثی رو مطرح می کردم

اما بعضی وقتها آدم صحنه هایی رو میبینه که امید تو دلش دوباره زنده میشه..یه بار تو خیابون داشتم میرفتم یه مادر و دختر بچه ای داشتن از جلوی مغازه ای رد میشدن دختر بچه به مادرش گفت مامان من بستنی میخوام مادره از لحاظ وضع ظاهری و حجاب مثل امروزیا بود به قول خودشون رو مد میچرخن اما وقتی درخواست دختر و شنید گفت چشم دخترم برات میخرم اما قول بده بریم خونه بستنی تو بخور آخه مردم روزه ان نباید جلوشون چیزی بخوری که اذیت بشن دختر با همون لحن شیرینش گفت چشم مامان

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 12:39  توسط مهدي پارسا | 
خيلي ها فكر مي كنند پرواز فقط مخصوص  پرندگان يا هواپيماها يا....

اما مگه ما آدما نمي تونيم با بالهاي خودمون پرواز كنيم.مگه نميشه دل و به دريا زدو رفت.مگه نميشه اونقدر بالا رفت كه همه چيز رو جا گذاشت ودل كند.

چرا ميشه!!!!

خيلي ها بودن كه پرواز كردند .خيلي ها كه الان فقط اسمشون رو حفظ كرديم وخبري از راه و رسمشون نداريم. خبر نداريم چرا بي خيال دنيا و زيبايي هاش شدن.

پس ميشه پريد.ميشه نگاه و زيبا كرد و رفت.ميشه دل به ستاره هايي سپرد كه كه خيلي وقته از روي زمين پريدنو جاشونو تو آسمون پيدا كردن

پس به ياد ستاره ها به ياد فرشته هاي امام پرواز كنيم. (پرواز با بال هاي شهدا)

نظر شما راجع به پرواز چيه؟با هر اعتقادی هر جور پرواز و دوست داری نظرتو بده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 10:7  توسط مهدي پارسا | 
سلام به همه مسافران جاده خاطره ها

با عرض پوزش سرم کمی شلوغه که دیر این مطلب و گذاشتم اما ...

میلاد گل نرگس مبارک    **     **     **

عید همتون مبارک         **              **

درست یه ماهه دیگه  و درست بازم تو نیمه ماه کریم ترین بهانه خلقت یا به دنیا میذاره تا حالا به این موضوع دقت کردید تو دو تا از بهترین ماهها اونم تو نیمه هر دوتاشون دو تا از بهترین عیدها قرار گرفته.

تا خدا هست و خدایی می کند   مجتبی مشکل گشایی می کند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 2:31  توسط مهدي پارسا | 
سلام همه ما وقتی یادی از شهدا میکنیم فقط خودشونو میبینیم و از فقط از خودشون تقاضای شفاعت داریم اما یادمون به پدر مادر شهدا اصلا نمی افته پدر و مادرانی که با رفتارشون جوونایی تربیت کردند که همگی شدند فداییان خمینی

امروز خاطره ای رو واستون تعریف میکنم از مادر شهیدی که خیلی قبل تر از شهادت پسرش فهمید نباید وابسته ی جوونش بشه

شب به آخر رسیده بود و مادر بعد از کا ر سخت روزانه که حسابی خستش کرده بود تو رختخوابش دراز کشید و مثل هر شب ذکری خوندو خوابید

بقیشو از زبون خودشون بشنوید........مادر شهید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 11:26  توسط مهدي پارسا | 
شهادت امام موسی کاظم رو به همه تسلیت می گم

بازم روز شهادت یکی از امامامون اومد ولی بجز یکی دوتا مداحی چند دقیقه ای و چند تا سخنرانی که بعضیاشم اصلا ربطی به قضیه نداره تلوزیون یا همون رسانه ملی چیز دیگه ای پخش نکرد

تا کی باید وپژگیهای بارز و آسمونی امامامون مخفی بمونه چرا جوونای امروز نباید چیز بیشتری از زندگی امامشون بدونن لحظه لحظه زندگی اماما درس واسه من و امثال منه اما..............

کاش وقتی حرف از عاشورا و محرم زده میشه و کل جهان میفهمن محرم یعنی چی کمی هم از اخلاق و خصوصیات حضرت زینب یا حضرت عباس یا امام حسین و دیگر یارانش زده میشد تا همه بفهمن چرا عاشورا بوجود اومد یا اینکه چرا بی بی زینب پا به پای برادرش تا آخرین لحظه ایستاد

درباره عاشورا و حوادثش همه اطلاع دارن اما در باره درسهاش اکثرا غافلیم این قضیه در مورد همه اماممون صدق میکنه

ما شیعه امیرالمونین هستیم اما .............

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 15:57  توسط مهدي پارسا | 
سلام امروز میخوام یه خاطره جالب واستون بزارم

ما گروه پشتیبانی بودیم تو منطقه که میرفتیم باید ناهار و آذوقه بچه هارو ردیف میکردیم هر روز نوبت یکی از بچه ها بود که بره و کمپوت و کنسروارو از عقب بیاره دوشنبه ها نوبت من بود اولش درست حسابی میرفتم و میومدم اما یه مدت بعد .......

از اینجا به بعدو از زبون دایی ابن بنده خدا که فرماندشون بود تعریف میکنم

کمپوت ها و کنسرو ها هر روز به موقع و به تعداد می اومد. تا اینکه دوشنبه نوبت این خواهر زاده ما شد رفت و بعد چند ساعت برگشت دیدم کنسر آورده کمپوت خبری نیست گفتم پس کمپوتها کو گفت امروز سهمیه نداشتیم یعنی از شهر چیزی نفرستادن ما هم گفتیم حتما نفرستادن دیگه روزهای بعد سهمیه کامل اومد تل دوباره دوشنبه شد این بار کمپوت نصفه اومد بازم همون حرف هفته قبل و زد

چند هفته به این منوال گذشت تا ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 10:51  توسط مهدي پارسا | 
چهار پنج نفر بودیم توی در گیری تو کوههای کردستان اسیر شدیم عراقی ها میخواستن ما رو به اولین پادگان مرزی ببرن باید یه جور فرار می کردیم وخودمونو میرسوندیم به قرارگاه آخه اطلاعات مهمی جمع کرده بودیم که یه عملیات به این اطلاعات بستگی داشت. خدا خدا میکردم یه جا واسه استراحت وایسیم  نیم ساعت بعد فرمانده عراقی ها دستور ایست داد موقعیت خوبی بود عراقی ها مشغول خوردن بودن. به هر زحمتی شده دستمو باز کردم به بقیه هم کمک کردم رها شن یه تپه خاکی درست پشت سرمون بود اگه خومونو می رسوندیم پشت اون از تیرس خارج میشدیم.با شماره سه از جا پاشدیم و دویدیم تا عراقی ها از جاشون بلند شن رسیدیم پشت تپه حالا باید مار پیچ از پشت صخرهها می رفتیم تیر بود که سمت ما شلیک میشد لحظه های خیلی سختی بود به وسطای راه که رسیدیم با جنازههای بچه ها مواجه شدیم  نمیتونستیم ببریمشو ن عقب اسلحه هاشونو برداشتیمو درگیر شدیم تو همین درگیری یکی از بچه ها زخمی شد تا جایی که تونستیم بردیمش عقب ولی خودش اجازه نداد بیشتر کمکش کنیم مجبور گذاشتیمشو رفتیم  از دور همه چی رو دیدیم عراقیها واسه اینکه حرصشونو خالی کننو بی رحمی شونو به ما نشون بدن سر حسین و همونجا از تنش جدا کردن لحظه دردناکی بود جلوی چشمان ما سر از تن حسین جدا کردن.

الان که سالها از اون ماجرا میگذره لحظه شهادت حسین جلوی چشمام موج میزنه کاش من جای اون رفته بودم کاش هیچ وقی تنهاش نمیذاشتم.

وقتی خبر و نحوه شهدت حسینو به مادرش دادم ما لبخندب روی لب گفت خیال میکنی برا چی اسم پسرمو حسین گذاشتم

منبع:عضو گروه اطلاعات عملیات کردستان (البته بعد جنگ استعفا داد)شهید بی سر

 

                  حسین جان حلالم کن 

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1390ساعت 12:42  توسط مهدي پارسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بازهم فكر پريدن داشتند همچو مجنون شوق ليلي داشتند

پرزدند درآسمان عاشقي بر لب خود ذكر مهدي داشتند

پیوندهای روزانه
عصر جدید
بهشت گمشده
دوم تجربی
ANTI BOYS
الهم عجل لولیک الفرج
فراموش شده
جانم فدای رهبر
سرلوحه
نگاه شهدا
لباس خاكي پدر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
دی 1389
آذر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Cost:
CPM:
Exposures: